نظرات ()چند سالی بود که همو میخواستن.
من می دونستم.
سختی های زیادی کشیدن.
من می دونستم.
مدت کوتاهی هست که بهم رسیدن.
من می دونستم.
اما باهم ندیده بودمشون. چند روز پیش باهم دیدمشون. مثل هوا برا نفس کم آورده بود برام. اونقدر شور گرفتم از دیدنشون باهم که چند روزه از فکرم بیرون نمیره....
چه خوب ... چه خوب که دلخوشی ها هنوز هم هستن...
نظرات ()همه ی ما روزهای تلخ و سختی را می گذرانیم. دیدن این همه پلیدی و پلشتی به همراه این همه دروغ و ریاکاری چه بخواهیم چه نه، بر تمامی وجودمان تاثیر می گذارد.
من اما در این روزهای سخت، به این اندیشه می کنم که می شود تاریکی وجود کسی را فرا گرفته باشد و او تاریکی آشکار دیگری را لعنت کند؟ این روزها مثل سی و چند سال پیش مد شده این مباد آن باد. مد شده مرگ بر این و لعنت بر آن. مد شده لعنت تاریکی. بی آن که بیاندیشیم آیا چوب نسل گذشته ای را نمی خوریم که نمی دانستند چه می خواهند و تنها می گفتند که چه نمی خواهند؟ به راستی مهم نیست که چه را جای چه می خواهیم؟
از سویی دیگر به این می اندیشم که چقدر در خودمان روشنی ساخته ایم که همه را لعنت می کنیم؟ این روزها خیلی با دشنام دادن خود را بزرگ می کنند. با پز بودن در درگیری فلان خیابان و کتک خوردن و زدن و بازداشت شدن و... به راستی چه کسی می تواند مبارزه کند؟ آیا هر چیزی شرایط می خواهد جز مبارزه؟ کسی که به آدمیزادی هرجور ستم و جفایی کرده به جسمش به روحش به احساسش، آبرویش... چنین کسی می تواند تاریکی را دشنام دهد؟
یاد جمله ای که نمی دانم از کیست افتادم که جای لعنت تاریکی شمعی روشن کن. و این کاری بود که چمران ها، آرش ها، کاوه ها، چه گوارا ها، احمد شاه مسعود ها، ماندلا ها، گاندی ها و دیگران و دیگران کرده اند. انسان هایی که تمام زندگی شان الگو و سرمشق انسانیت و شدن است. ما برای چقدر از زنگی مان سربلندیم؟ الگو شدن پیشکش. چقدر نقاط تاریک در زندگی داریم که می خواهیم کسی نداند؟
جای خدایی بر دیگران، خدای خود باشیم.
نظرات ()ما رُ ببخشین ! آقای دیکتاتور !
گمون میکردیم آدمیْزاد آزاد به دُنیا میادُ
حقِ داره گاهی وقتا کلّهشُ کار بندازه !
گمون میکردیم ، غیرِ قصّههای مادربزرگ
جای دیگهیی هم میشه با دیو جنگید !
گمون میکردیم ،
هیچکس اون پرندهی زیتون به منقارُ شکار نمیکنه !
گمون میکردیم آدمیمُ این اشتباهِ بزرگی بود...
ما رُ ببخشین ! آقای دیکتاتور !
نباید از سنگینی چکمههاتون گِله میکردیم !
خُب آدم شونه داره واسه همین چکمهها دیگه ! مگه غیرِ اینه؟
تازه نه مگه دستامونُ واسه این داریم که
قُلُ زنجیرا تو گوشهی سلّولای نَمور زنگ نزنن؟
نه مگه سینهی آدما جون میده واسه این که
سربازا ماشهی تُفنگاشونُ رو بِهِشون بِچِکونن؟
پَس از چیِ این دوتا آدم
که به تیرکای چپُ راستم بَستین ،
مُدام نعره میزنن: زندهباد آزادی ؟
اصلاً آزادی چیه؟ آقای دیکتاتور؟
کی همچی تُخمِ لَقّیُ کاشته تو دهنِ آدمیْزاد؟
پَس این همه زندونُ باطومُ تُفنگُ واسه چی ساختن؟
که آدما وِل وِل بگردنُ هَرجور خواستن فکر کنن؟
که تمومِ شکنجهگرا بِرَن سُماق بِمِکن؟
خُدا نیاره اون روزُ ! آقای دیکتاتور !
دیگه سنگ رو سنگِ دنیا بَند نمیشه ! میشه؟
معلومه که نمیشه !
نمیخوام حتّا به همچین روزی فکر کنم...
پس این سربازای نازنین کجا موندن؟
چرا نمیان کارُ تموم کنن؟
یه ساعته هَر سهمونُ بستن به تیرکُ رفتن ناشتایی !
نوشِ جونشون !
نوشِ جونشون امّا صدای این دوتا دیوونه کلافهم کرده !
دارن یه آواز دربارهی برابری میخونن !
دربارهی کارگرا وُ کشاورزا !
چه حرفایی که تو آوازشون نمیزن ! آقای دیکتاتور !
میگن ارباب بایس زمینشُ
بینِ رعیت قسمت کنن !
چه مزخرفاتی !
زبونم لال اگه محصولِ زمینی که آدم بذرشُ کاشته
مالِ خودش باشه ،
پَس اون وَخ اربابا چیکارهاَن؟
اگه اربابی نباشه ،
کی خونِ رعیتُ تو شیشه کنه؟
کی دخترای دِهُ تو شبِ عروسیشون صاحب بشه؟
بدونِ ارباب زمینی دیگه نیس که محصول بده !
اگه شلّاقِ اربابا نباشه که
تو دهات سنگ رو سنگ بَند نمیشه ! میشه؟
معلومه که نمیشه !
اصلاً این زمونه هَر کی هَر کی شُده !
جوونا تا کتاب میخونن ،
میخوان زیرُرو کنن دُنیا رُ !
کتاب چیزِ خونهآتیشزنیه ! آقای دیکتاتور !
ما هَم سیاهِ یه کتابِ کوفتی شُدیم !
یه کتابِ قرمز ،
که عکسِ یه پیرِمَردِ ریش سفیدِ تُپُل رو جِلدِش بود !
اِسمش تو خاطرم نیست !
یکی از همین جوونا با خودش آوُرده بود کارخونه وُ
حرفای شیش مَن یه غازی میزَد ،
دربارهی این که کارگرا بایس تو سودِ کارخونه شِریک بشن !
...نه ! چِریک نه ! آقای دیکتاتور !
گفتم شِریک !
میدونم شُما از کلمهی چِریک متنفّرین !
منم این کلمهی لاکردارُ بارِ اوّل تو کارخونه شنیدم !
کی گمون میکرد قاطیِ چریکا بِشم؟
من رُ ببخشین ! آقای دیکتاتور !
میدونم شُما فقط چریکای تیربارون شُده رُ دوس دارین...
آها ! سربازا دارن میرِسن !
قربونِ قدماشون بِرَم !
دارن به خط میشن تا کارُ تموم کنن !
این دوتا که کنارِ منن دارن رو به جوخه داد میزنن:
عدالت ! عدالت ! عدالت...
عدالت دیگه چه کوفتیه؟ آقای دیکتاتور !
هااا ! منظورشون همون فرشتهی چاقوکشیِ
که دائم یه ترازو دستشه؟
همون که مثِ زندونیا یه چِشْبند داره؟
چِشْبندش مثِ چِشْبَندیِ که تو زندون به چشِ ما میزَدَن !
میدونم شُما چِشِ اونُ بستینُ
میخش کردین به دیوارِ دادگاهتون !
همون دادگاهی که حکمِ اعدامِ ما رُ توش مُهر کردن !
آخ ! که چه چیزِ کلَکیه این ترازو ، این عدالت...
تا اونجا که من یاد گرفتم ،
یه کیلو طلا از یه کیلو گندم سنگینتَره !
خیلی سنگینتَر...
سربازای دلاورُ باش !
زانو زَدَنُ ما رُ نشون کردن !
یه فرمونده که پرندهها کلّی فضله رو شونههاش انداختن ،
کنارشون وایساده وُ دستشُ بُرده بالا !
ما رُ ببخشین ! آقای دیکتاتور !
این دوتا احمقم ببخشین
که به شُما بَدُ بیراه میگن !
ما عَوَضی فکر میکردیم ،
حق داریم واسه خودمون تصمیم بگیریم !
عَوَضی فکر میکردیم حَق داریم نفس بکشیم !
هیشکی بیاجازهی شُما هیچ حقّی نداره !
اصلاً اوّل شُما ، دوّم خُدا ! آقای دیکتاتور !
حالاشَم شرمندهایم که دوازدهتا از فشنگاتون ،
قرارِ صرفِ نفله کردنِ ما بشه !
کاش میگفتین دارِمون بزنن !
اینجوری خَرجتون سَبُکتَر میشه ! آقای دیکتاتور !
حیفِ اون فشنگای طلاییِ خوشْگِل !
حیفِ اون فشنگا...
حالا فرمونده دستشُ آوُرد پایینُ داد زَد:
آتش !
یه نور از تُکِ تُفنگا تُتُق کشیدُ
یهو تَنَم داغ شُد !
چه حِسِ عجیبی ! آقای دیکتاتور !
مَمنون که این حِسُ بِهِم دادین !
مَمنون که اجازه دادین ،
گلوله خوردنُ قبلِ مُردن تجربه کنم !
دارَم نَم نَمَک بیحِس میشم !
فرمونده تپانچهشُ کشیده داره میاد سُراغم !
شرمندهاَم !
شرمندهاَم که با همون گلولهها نَمُردم !
منُ ببخشین !
آقای دیکتاتور !
اشتباه گمون کرده بودم که تو یه تختِ فنریُ
میونِ ملافههای تمیز میمیرم !
همچی سَگجونم ،
که بایس با تیرِخلاص خلاصم کنن...
خونمُ باش که رَوون شُده رو کفِ میدونِ تیر !
سایهی فرمونده رو باش رو خونا !
دستشُ باش !
داره با تپانچه میاد بالا !
انگشتشُ باش !
انگار میخواد بچکونه ماشه رُ !
ما رُ ببخشین !
� � � � � � ببخشین !
� � � � � � ببخشین !
� � � � � � � � � آقای دیکتاتور...
یغما گلرویی
نظرات ()
بشناس کودک قرن، بشناس این جهان را
که به روی خویش بسته در باغ آسمان را
متلاطم است امروز ضربان قلب کوچک
به جهان ما خدایا چه غریب مانده کودک
نه نشاط کودکانه نه قرار آب داده
به سوال چشم هایش نه کسی جواب داده
بشناس دیوها را پس چهره های خندان
همه برق حیله در چشم همه گرگ تیز دندان
بشناس زهرها را به میان جام زرین
به دروغ چهره و رنگ به فریب موج نفرین
بشناس اگر چه تلخ است بشناس این زمان را
بشناس و بار دیگر تو بساز این جهان را
ساعد باقری
نظرات ()
زیباتر از درخت در اسفندماه چیست؟
بیداری شکفته پس از شوکران مرگ
زیباتر از درخت در اسفندماه چیست؟
زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ
زیباتر از درخت در اسفندماه چیست؟
عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ
شفیعی کدکنی
نظرات ()چیزی نمانده به زادنم.
دردی بزرگ تمام من را گرفته،
گویی که نزدیک است؛
به دنیا آمدنم.
میلاد راستین من،
تولد حقیقی ام.
آدم ها
یک روز می آیند و
روزی دیگر می روند.
اما
گویی که این حقیقت ماجرا نیست.
تا سحر آمدنم،
چیزی نمانده...
خوابم نمی برد،
نمی آید.
چه بی خوابی شیرین گنگ دردآلودی...
گویی که قرار به مردن کابوس من است.
شاید که تا نیایم،
نرود.
شاید
مثل نور که تاریکی را...
تسلیت می گویمت ای کابوس،
بی خوابی ام به تنت کارگر شد.
پ.ن: هرچند که دیگر خیلی پایبند به سالگردهایم نیستم و دلیلی برای پایبندیشان ندارم اما در روند حالی که این روزهای قبل از رسیدن تولدم داشتم، نزدیک سحر دیروز، نزدیک آمدنم این چند خط را نوشتم اما تصادف عجیب دیروز سبب شد که تا عصر درگیر باشم و نتوانم که بنویسم. تصادفی که می گویند «قضا بلا» بود. و من فکر می کنم که این قضا بلا را باید پذیرفت حتی اگر که به آن باور نداشته باشیم. اگر نه این همه حادثه ی شگفت برای یک خودرو آن هم در یازده ماه برای کسی باور کردنی نیست. این بیچاره جای من زخم می خورد....
نظرات ()