چرا من این همه کوچک هستم که در خیابان ها گم می شوم؟*

در آغاز راه نوجوانی ام خدا فرزندی به خانواده مان داد که شد برادر کوچک من. از همان آغاز آمدنش شد یکی از عشق های زندگی ما. در همان سن و سال خیلی تلاش می کردم هوایش را داشته باشم. همان وقت ها که گمان می کردم باید پول تو جیبی ام را خرج خرید خوراکی های گرانتر آن روزها برایش کنم. هوبی و ساندیس و... بیشتر روزها می بردمش پارک... عکاسی بردمش و خیلی کارهای دیگر. بزرگتر که شد بخاطرش آدم کوچکتر از خودم را در یک حال احساسی کتک زدم. چون او همین کار را با برادرم کرده بود و گریان راهی خانه اش کرده بود.

از همان روزها ملقب به لقب آقاداداش شدم و تذکر دیگران را برای طفلی به همراه داشت که پس به برادر بزرگمان بگو خان داداش که بد نباشد. از همان جا من گم شدم. این نوع نگاه هنوز هم البته هست و به جایی رسید که وقتی طفلی دیروز که جوان خوش تیپ امروز است تصمیم گرفت به همسرم بگوید زن داداش بهش تذکر بدهند که تو چند سال است به همسر برادر بزرگ مان زن داداش نمی گویی و این زشت است. حاصلش هم این شد که همای اوج سعادت این لقب از شانه همسرم برخواست و بر شانه همسر برادر بزرگ نشست.

تمام این سال ها پررنگ ترین حس من درباره او نگرانی است. نگرانی تا به آن پایه که نگفته همسرم می فهمید و بارها دلداری می داد که او در خط خوب و درستی است و آینده خوبی دارد و عاقل است و از این دست حرف ها... می دانستم... می دانم... باور هم دارم.. اما چه کنم؟! دست خودم نیست!... نگرانم...

امشب اما هیچ کدام این ها گلویم را نگرفته است. این که می خواهم بنویسم همیشه همراه من است و آن البته چیزی نیست جز عنوان این نوشته... خیلی برایم سخت است که دوازده سال از برادرم بزرگترم اما چیزی برایش ندارم. هیچ وقت دوست نداشتم راه من را برود. این که برادری کوچک راه برادر بزرگ را برود خیلی خوب است. اما به شرطی که راه برادر بزرگتر رفتنی باشد. دیروز پای یکی از پست های برادر دوست برادرم!!! دیدم که دوست برادرم برای برادرش چیزی شبیه این را نوشت که راه تو را باید رفت. این به دلم نشست و خیلی خوشم آمد و گمان کردم چه برادر خوشبختی... اما خب خفت خودم را باز گرفتم که چرا چیزی نداشتم برای برادرم...

البته شکی ندارم که در این افکار اصل مشکل خودم هستم. یعنی من اگر کاری برایش کردم برای آن حسی بود که بهم دست می داد. توضیحش سخت است. از سر مهر اما یک جوری برای یک حسی درون خودم. و این به معنی آن است که هیچ منتی نیست. که هرچه کردم دلم خواست! و برای همین است که یقه خودم را برای کم بودنم گرفته ام...

امشب هم که باز با هم بحثی کردیم مدام این برایم مرور شد. باید کمر همت را ببندم خیلی زود خودم را بهتر کنم برای فردا و فرزندی که دیگر جایی هیچ بهانه یی برایش ندارم... برادر خوبی نبودم درست اما کسی چه می داند شاید پدر خوبی شدم....

 

 

*شعری از فروغ

 

نخستین دقایق پنج شنبه بیست و هشتم فروردین نود+سه

 

پ.ن: در هنگام نوشتن آنقدر احساس گرسنگی کردم که نزدیک یک نیمه شب گفتم یک نیمرویی بزنیم! آن هم در شبی که باید و باید و باید زود می خوابیدم!

/ 4 نظر / 97 بازدید
رسول نامور

خنده ی شیرین من ،‌ ریا و فریب است در دل من موج می زند غم دیرین چهره ی شادان من ثبات ندارد داروی تلخم نهان به ظاهر شیرین اینه ی چشم های خویش بنازم کز غم من پیش خلق ، راز نگوید هر چه در او خیره تر نگاه بدوزی با تو به جز حالت تو باز نگوید زان همه دردی که پاره کردم دلم را خاطر کس رابه هیچ روی خبر نیست غنچه ی نشکفته ام که پای صبا را بر دل صد چک من توان گذر نیست آه شما دوستان کوردل من دیده ی ظاهر شناس خویش ببندید سر خوشی ی خویشتن ز غیر بجویید رنجه مرا بیش از این ز خود مپسندید دست بردارید ، از سرم که در این شهر کس چون من آشفته و غمین و دژم نیست در دل من این چنین عمیق نکاوید زانکه دلم را به جز تباهی ی غم نیست من بت چوبین کهنه معبد عشقم جسم مرا موریانه خورد و خراشید دست ازین پیکر تباه بدارید قالب پوسیده را به خک مپاشید

همایون

فرزند خانواده بودن، برادر بودن، عصای دست دوران پیری، خان داداش بودن... در این واماندگی و گریز از خود، این ها را کجای دلمان بگذاریم؟

محمدهادی نظیفی

کامنت تو اینجا رو ترجیح میدم به برنامه های اندروید ، زیادی بازن داداشم داغونه اون از همه با علی بهتر بود این دنیا برا داداش کوچیکم دلخوشی نذاشته دلم هوای پرواز داره

مجيد

محمد جان شرايط سختيه....ميفهمم....ولى تقدير چيزى نيست که بشه تقصير رو گردن خودت بندازى...خدا رو شکر که چيزى نشدى که باعث شرمندگى برادر باشى...