از این درد بی درمان، از این شوق بی پایان، از این...

 

آلبوم Cello Song for Silence اثر Andrea Bauer رو گوش می کنم، که در ایران هرمس منتشرش کرده. نغمه های روح نواز و خیال انگیز ویولن که خانم Bauer ساخته، باز این اندیشه ی همیشگی و همراه را جان داد که این شور و این دوست داشتن شعر و داستان و موسیقی و عکس و فیلم و ... اگر نبود زندگی چگونه بود؟ این که خوب است که من هم چون این جمع پراکنده ی روح های بی قرار، این شیدایی را دارم یا نه؟ این که اگر این روح بی قرار نبود چقدر زندگی روزمره مسخره آسانتر بود؟ نمی دانم هنوز رمز و راز این گونه شدن و بودن را که از کجا آغاز می شود؟ چه می شود که هرچه به دیروزها برمی گردم این درون من خسته دل همیشه در فغان و در غوغا بوده؟... 

تمام رنجی که می برم از این روح بی قرار است که هنوز از داشتنش پشیمان که نشدم هیچ، بیشتر هم دوستش دارم. با تمام زخمهایی که خورده و می خورم. با همه بی مهری ها و نامهربانی ها و نا مهر بانی ها. گاهی از عمق خستگی با خود فکر می کنم که اگر نبود لحظاتی چون این غروب سخت دلگیر و این حجم آوار با زخمه های این موسیقی بر سرم نبود... اما باز می بینم که دوست ندارم این غروب برایم این نباشد و آن باشد.

بهتر است بیشتر بخوانم. بیشتر اندیشه کنم. بیشتر بدانم. تا بیشتر زخم بخورم. تا بیشتر رنج ببریم. تا شور و شیداییم بیشتر شود. تا از شنیدن نام فردوسی باز بغض کنم. نام ایران سرگیجه آورترینم شود. کودک کار دیوانه م کند. برای زن خیابان از جا برخیزم و کلاه از سر بردارم. برای او که تنها با جیب و پول دیگری طرف است و روحش فاحشه نیست تا با فاحشه گیش زندگی دیگران را نابود کند. او که به کسی دروغ نمی گوید: "دوستت دارم". بهتر است آری، بهتر است بیشتر بروم، ببینم.

/ 9 نظر / 43 بازدید
دل نویس

پایدار باد این آشفتگی روح!...که آرامش، مردابی ات میکند... بگذار اسب روحت، سرکش و نارام باشد از اسب رام فقط برای بار کشیدن کار میخواهند... اسب نارام ، اما فقط به سینه کش دشت میزند. آشفته بمان...برو ببین و بدان تا آشفته تر شوی.

رسول نامور

بازی روزگار را نمی فهم ، من تو را دوست می دارم ... تو دیگری را ... دیگری مرا ... و همه ما تنهاییم ، داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

کاوه حدادی

من نمی‌فهمم چرا دوستانی که در نظرسنجی شرکت کرده‌اند اکثرن به شهرام ناظری رای داده‌اند. برایم جالب است. آخه تعریف شما از مردمی بودن چیست که می‌گویید شهرام ناظری و نه محمدرضا شجریان؟ نه که ناظری مردمی نباشد، نه، که هست ولی چرا به شجریان ترجیح دارد آخه؟ چون سبیل کلفتی دارد و کردی می‌خواند و ... چه می‌دانم، خب بگید! مردمی بودن را تا آنجا که عقل ناقص من می‌داند با مردم بودن در تمام فراز و فرودهای مسایل اجتماعی و سیاسی و... است. از سال‌های 57 به بعد که کهرهای شجریان را دنبال کنید -مشخصن کاست‌های "چاووش" و... را تا همین جنبش سبز اخیر، مصاحبه‌ها ی شجریان، کنسرتش برای زلزله بم، ساخت باغ هنر بم و... حالا چون دستمال گردن دارد و کراوات می‌زند و کمی گاهی اوقات بداخلاق است وشان خود را همیشه حفظ می‌کند و همه جا نمی‌رود و همه کاری نمی کند اینها دلیل این می‌شود که مردمی نباشد. ناظری هم از ا.ل انقلاب بوده در همین مسیر که گفتم ولی خیلی کم‌رنگ‌تر. و من یادم نرفته همین چند سال پیش را که ناظری در جشن‌های تلویرزیونی و این‌ها می‌رفت و می‌خواند و بسیار تحقیرآمیز... چی بگم نظر شماست دیگه! مث نظر شما که احمدی‌نژاد را ترجیح د

نیک زاد

ادامه پاسخ برادر بینایم، کاوه حدادی: حرفهای دیگری هم هست که در اینجا نمی گنجد. برادر تو که می دونی من یه این که اسم بردی رای ندادم و از بغضم خبرداری اما... بگذریم... ضمنا این فرم بی احترامی به چهره و قومیت، سزاوارت نیست و من باور نمیشه این تویی که اینها رو گفتی...

ستاره ...

خرم دل آنکه از ستم آه نکرد کس را زدرون خویش آگاه نکرد چون شمع زسوز دل سراپا بگداخت وز دامن شعله دست کوتاه نکرد وقتی نوشته ت رو خوندم یاد این شعر افتادم..

کاوه حدادی

محمدجان! من اصلن قصدم توهین به چهره و قومیت خاصی نبود فقط گفتم شاید برای عده‌ای امثال اینها ملاک باشد. آقا من بخدا شهرام ناظری را دوست دارم و بعضی از کارهایش را گوش می‌کنم و... و... بخدا انصافن "در گلستانه" به لعن ابلیس هم نمی‌ارزد. همین الان صدای ناظری در حالی که دارد می‌خواند: "در گلستانه چه بوی علفی می‌آید..." از ذهنم دارد عبور می‌کند و حالم اساسن بد می‌شود. این را نه من که بسیاری از کارشناسان و آدم حسابی‌ها هم گفته‌اند در مورد این آلبوم. اما بی‌رحمانه و نمی‌دانم بر چه اساسی قضاوت کرده‌ای که کارهای شجریان (شعر نوهایش) ضعیف است. واقعن نمی دونم چی بگم. کار بی‌نظیر "زمستان است" در مقام داد و بیداد با علیزاده و کلهر، قطعه فوق العاده "فریاد" شعر اخوان (خانه‌ام آتش گرفته‌ست)، شعر زیبای "قاصدک" اخوان با آهنگ بی‌نظیر مشکاتیان، باز در همان کاست شعر "هست شب" نیما، شعر "فریاد" مشیری (مشت می‌کوبم بر در) روی آهنگ دیوانه‌کننده‌ی ترکمن علیزاده‌ی بزرگ و خیلی کارهای دیگر حتا از سهراب و دیگران که اگر نگویم بی نظیر ولی قطعن کم‌نظیرند را چگونه تو می‌گوی

کاوه حدادی

بگذریم از این که من شخصن موسیقی سنتی ایرانی را با شعرهای کلاسیک دوست‌تر می‌دارم. حافظ و سعدی و... محمدجان! من از این ناراحت شدم که تو در جواب من به کیفیت کار آنها اشاره کرده‌ای، در حالی‌که بحثت قرار بود مردمی بودن باشد، وگرنه فاصله‌ی شجریان با ناظری و دیگران فرسنگ‌ها کیلومتر است. موسیقی اصیل و سنتی ایرانی یعنی شجریان ولاغیر. این یک اصل است. تمام شد رفت. اما گفته‌ای که شجریان در شورای موسیقی چه و چه و فلان وبهمان. محمدجان! رفیق قدیمی عزیز! فقط به چشم‌ها و گوش‌های خود اعتماد کن، حرف، زیاد است. رفیقی می‌گفت همیشه در هر جمع و سازمان و گروه و هرجایی‌، عده‌ای آن بالا هستند و آنهایی که این پایین هستند به آن بالایی‌ها حسادت می کنند و علیه انها حرف می‌زنند. این یک واقعیت است. یادم نمی‌ رود چقدر شایعه پشت سر شجریان از همه نوعش بوده و به مرور فهمیدیم که پوچ و بی‌اساس بوده‌اند. محمد نیکزاد عزیز! از تورهای شهرام ناظری برای زلزله قزوین گفته‌ای و نمی دانم بر چه اساس و معیاری این کار (ارزشمند) او را برتر از کار شجریان در مورد بم می‌دانی. راستی چرا؟ برادر من! کار ناظری درست اما تاثیر کار شجریان را ببین، بخاطر بزرگی‌اش.

کاوه حدادی

بحث تاثیر است. می‌دانی؟ وقتی آدمی با آن درجه از اعتبار همچین کاری می کند... راستی محمد! نظر تو در مورد "ربنا" چیست؟ بگذریم. آن مصاحبه‌های (به نظر من شجاعانه) در مورد انتخابات و حرف‌های آن دلقک (خس و خاشاک) چه؟ برادر من! من هم به شجریان نقد دارم، نقدهای جدی (جدی‌تر از آنکه فکرش را بکنی) اما شجران را با دیگر مردان موسیقی و بسیاری از هنرمندان مقایسه کردن قیاسی باطل است. شجریان یک ستاره است و بوده است در اوج، اوجِ اوج. آن بالاها. کسی را یارای رسیدن به او در این عرصه نیست. همین امشب بنشین و در خلوتت "گنبد مینا"یش را، آن آواز دشتی درخشان را گوش کن: "دیدی ای دل که غم یار دگر بار چه کرد / چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد" و به یاد من هم باش. خودت می دانی که من چقدر دوستت دارم و برایت احترام قائلم. باز هم اگر تلقی شد (از حرف‌های من) که توهینی به کسی، قومیتی، ملتی، چهره‌ای، چیزی، عذر می‌خواهم.