مارمولک ها هی دم میندازن و باز دم درمیارن...

 

هنوز اینجا سرده... هنوز کم خوابم و بد خواب و.. هنوز تمام تنم درد می کنه ....

 

چند وقتی هست که این طفلی اینجا گیر کرده. یه مارمولک خیلی کوچیک که تو زیردوشی حمام گیر کرده. خیلی وقته که از دست خیلی ها فرار کردم و اینجا اومدم. سخت هست اما بهتره. این مدتی که این جونور اینجا گیر کرده دیگه اینجا حمام نمیرم و برا حمام میرم... بگذریم.. چه فرقی داره من کجا حمام میرم.

چندوقتی هست که کاری به کار جونورا ندارم. البته تا آزارم ندادن خیلی... چون اونوقت دیگه عاصی میشم و یه کارایی می کنم... چندتا پشه کشتم اما سوسک ها رو زنده می گیرم میندازم بیرون.

به سگا نگاه نمی کنم که پی م بیان. برا گربه ها سوسیس می خرم و ریز می کنم و باهاشون می خورم... اونام مثل من سرگردونن... کلاغا رو از خودم می دونم.. طاقت ندارم کسی بدشون رو بگه...

مدت هاست که به آدما کاری ندارم... اما نمی تونم تا این حد که با مارمولک مدارا می کنم با اونها هم مدارا کنم... آخه این مارمولکه... درسته که دست و پا داره و دم درآورده و... یادم اومد! یکی گفت خب نمیخوای بکشیش با کاغذی چیزی برش دار و بنداز بیرون. گفتم آخه دمش رو میندازه. گفت خب بنداره! باز در میاد. گفتم آره... بدیش همینه... مارمولکا هی دم درمیارن...

اگه قبول کنم بعضیا مارمولک هستن دیگه حله.. خب اونا هم دم درآوردن... هی میندازن و... بازم درمیارن...

چند وقتی هست.. اینجا گیر افتادم... تمام تنم درد می کنه... هنوز.... بد خواب و کم خوابم... هنوز...

هنوز اینجا سرده...

 

مارمولک

 

/ 5 نظر / 98 بازدید
ريحان..

هميشه به حيوانات حس قريبي داشتم .. هنوز هم دارم.. و دلم بيشتربراي كساني كه مجبورن فقط روي زمين بمونن همدلي مي كنه آخه پرنده ها بعضي وقتا مي پرن مي رن آسمون تا روي زمين كمتر اهل زمين رو ببينن ولي اين زميني ها فقط مجبورن ما رو تحمل كنن.. منم نمي تونم مارمولكا رو بكشم .. از سوسكا مي ترسم نمي تونم به چشماي سياهشون نگاه كنم، با آدما غريبه ان.. يكمم چندشم ميشه آخه اون وقتا كه ازشون نمي ترسيدم... منم الان هفت سالي ميشه كه به طور جدي احساس سرگردوني و بريدن از جمع آدما رو دارم تجربه مي كنم.. همش هم به اين فكر مي كنم يه جوري زندكي كنم تا درگير بازي آدم بزرگا نشم آخه اين بازي رو خودشون راه انداختن و براي بازياشون قانون گذاشتن با قانوناشون دارن طبيعت رو، مادر مونو از بين مي برن هميشه از اين موضوع زجر مي كشم و دوس دارم بيشتر باطبيعت باشم.. آدما با بازياشون دل آدما رو مي شكنن و در زميني كه خدا هست خدايي مي كنن براي همين هنوز دلم مي خواد كودك باشم و كودكم يه جورايي.. كلامت منو به تكلم واداشت.. مرسي سبز و زيبا و خرسند باشي..

ستاره ...

هه هه...!! رضا مارمولک.. لقب خوبیه برا بعضی از آدما، که یادشون رفته آدمن نه مارمولک!

مهدیه سلیمانی

هر چند هیچ وقت مارمولکی رو دوست نداشتم اما حست قشنگ بود. توی دنیای واقعی که هر وقت یکی از همین مارمولکای کوچولوی ضعیف رو آزاد می کنی بعد از مدتی اژدهایی می شه که دیگه نمی شناسیش... امیدوارم مارمولک تو این طور نباشه!

یزدی پناه

غریب نیست اگه برات بگم از احوال مشابهم .. گاهی در دل شب ردیف مورچه ها رو که میبینم دوست دارم هم قدر اونا بشم ..کنارشون تو ردیفشون باشم تا دور باشم از آدمها .. گاهی ساعتها تکاپوشون رو نگاه میکنم گاهی میخوام از ورود سوسکها به ردیفشون ممانعت کنم اما دلم رضا به این دخالت نمیشه که بیشتر از فقر شعورم در این مورد میترسم و میشینم بقیشو میبینم.. اما با ملخها نمیشه به این راحتی کنار اومد ..

محمد جاوید

نمیدونم.....شاید این مائیم که وارد دنیای آرام مارمولک ها شده ایم!!! و انها تنها به جبر طبیعت که کوچکتر از ما آفریده شدن ، مجبورن تمام بغضشون رو از نوع بشر با یکفرار از جلو ما ثابت کنن......نمیدونم... مرسی..... امیدوارم خستگیت زود تر در بره.. یا حق